آرم شهردار

هفته دفاع مقدس 94

 

هفته دفاع مقدس


 

به نام خدا

 

دلتنگی واژه ای است که برای هر انسانی مفهومی خاص و مجزا دارد.

امشب پس از دیدار با یادگاران پرستوهای کوچیده در هشت سال دفاع مقدس، دلتنگی های من نیز دوباره جان می گیرند...

در ذهنم یاران و همسنگران سفر کرده ام را ردیف می کنم و به هر کدام سلامی از سر دلتنگی می گویم...سلامی به خیسی باران...

امشب به یاد معبرهایی می افتم که با پیکرهای نورانی و غرقه در خون همسنگرانم باز می شدند و طنین الله اکبر نوجوانی که پاهایش را آنسوی خاکریز جا گذاشته بود، در جانم پژواکی ابدی می یابد.

یادش به خیر... شبهای قبل از عملیات، صمیمیت ها و برادری ها آنچنان حرارتی داشت که در آغوش یکدیگر ذوب شدن گریز ناپذیر بود و عشق بال گشودن آنچنان غالب، که شنیدن خبر شهادت هر عزیزی به جای اشک دلتنگی، اشک حسادت را به مهمانی رخسارهای خاک آلود می آورد.......

هنوز هم هر لحظه ای که به آن سال ها می اندیشم، بوی باروت و خاک خون آلود، مشام روحم را پر می کند و آسمان ذهنم پر از منورهایی می شود که سیاهی شب های داغ جنوب را شیار می زدند و شرجی ملس کارون بر پوست عرق کرده ام می نشیند.

می گویند هشت سال جنگ و می نویسند هشت سال دفاع مقدس!!! اما آیا در سرتاسر گیتی قلمی پیدا می شود که تاب نگارش آن هشت سال را بیاورد؟؟؟

هشت سال زمان کوتاهی نیست... هشت سال زمان درازی است تا پسربچه ای که تازه به دنیا لبخند زده، راه رفتن را بیاموزد و شادمانه لبخند زدن را ترانه کند...هشت سال یک عمر است تا پسر بچه ای ببالد، رشد کند و قدم به دبستان بگذارد و قلم به دست بگیرد و با دستهای کوچکش واژه پدر را بر تن سپید کاغذی به تصویر بکشد...واژه پدر...پدری که فرصت دیدار با فرزندش را در شلمچه گم کرد و رویای دیدار او را با نیزارهای مرداب های چزابه گره زد.

در آن هشت سال، سهراب ها، رستم ها،اسفندیارها و گودرزهای بسیاری سر از سرزمین شیران برداشتند و در بیشه های رزم رشادت ها آفریدند...کاش فردوسی زنده بود ...کاش فردوسی زنده بود تا از هر کدام از آن پهلوانان بی نام، حماسه ای می سرود.

اما بیشتر که می اندیشم، می فهمم که هیچ شاهنامه ای تاب دیدار آن همه قهرمان را ندارد و هیچ داستان حماسی بازگو کننده عمق آن جسارت ها و شجاعت ها نیست...

امشب دلتنگم...اما سرم را بالا نگه می دارم و با افتخار می گذارم که اشک های دلتنگی گونه هایم را هاشور بزند...

آری اگرچه من یک بازمانده از کاروان هستم ولی مفتخرم که هم نفس با شیران ژیان ایران زمین، لحظه های داغ و داع خون آلود را تجربه کرده ام و اینک صاحب سرزمینی هستم که حتی یک وجب از آن در زیر پای هیچ دژخیمی احساس شرمساری نمی کند...

یاد شیران ژیان ایران زمین زنده باد...

 

علیرضا پاک فطرت

31 شهریور 1394